ساعت زنگی...انتظار خفته را،بیدار کن
مریم
وبلاگ dr-mari به روز شد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:30 توسط : گل مریم
ساعت زنگی...انتظار خفته را،بیدار کن
مریم
وبلاگ dr-mari به روز شد
سراب آرزوها و دیواری به بلندای قرون باطل . این دیدگاه توست که لحظه های الهی ام را بی رنگ می بیند و
آزادی زمان را در شبی به تسخیر می کشد برای خواستن .( اسارت زمان )
خداوندا ، من که جامه ی عریانی وجودم را هر لحظه بر قامتت هویدا میسازم ، و بر نشانگاه عشق سجده میزنم
و ریسمان عطوفتت را بر گردن می نهم تا خلوص آدمیت خویش را بر تو بنمایانم . و آزادم ، چون تو مرا
اینگونه آفریدی. و تمنای وجودم را در وصال اشک و دیده ، بغض و لبخند بر تو فریاد میزنم .
و این باور من است که هرگونه باشم اما آرام . میان خواستن من و دادن تو ، ای رب ، زمان معنا ندارد .
اینان چه می گویند که عالمیان را میان موصوف و صفتی هجو شده به زنجیر می کشند و رهایی عقل از
اسارت باورهای غلطی که رنگ ایمان به خود گرفته اند را ناشدنی ساخته اند تا زندانیان فکر ، خود را آزاد و
کامل پندارند ( نگاه عاقل اندر سفیه )
مرا زنده به گورستان جبر می برند ، تا شمع افروخته ی اندیشه ی گویا را در نطفه خاموش کنند . من از
تسلیمی باورهای مجهول که التهاب درون رابه تسخیر می کشد تا کعبه ی دلم را از یاد برم ،بیزارم .
میدانم بن بست است می گویند برو .
مریم
نتوان شعر سرودن .نتوان بال گشودن. نتوان جست از این درد فراتن
که به اندیشه ی دیرینه تهی مانده ام از پاک سرشتی . به چه نیکی ..!!!!
* شاید باید می آمدم . نگارم . حاصل نگارش نگارنده ، و افتخار می کنم از اینکه هستم . شاید باید باشم . شاید ...باید...!!!! *
تولدم مبارک ۸ تیر ۱۳۸۷//مریم
تق ...تق...تق.
آمدم ...کسی نیست در این ویرانه ی آشنا ، که آهستگی این ناله های خسته را بشنود ؟!
آه ...خانه ات پراست از تهی واژه های گمشده،و صداقتی که در بی هویتی فریبی دلنشین کتمان است
روزگاری از دورترین نقطه سرزمین باکرگی آمدی و تبسم ، بر خرمن دیوانگان این جمع زدی
و امروز ، تاریکی بهت انگیز کوچه های بی ردپا ، بربرهوت تنهایی ام می خندد.
ای تو... با من چه کرده ای ؟
تق ...تق...تق.
آمدم...! کسی نیست در این بیغوله تنگ،که خاکروبه های به جا مانده از سفری بیگذر را با یک نفس بتکاند؟
مرا آرزوی خفتن است در بستر سینه ات،آنجا که کویی آشناست،اما کاش می دانستم این آشیان کاروانسراست.
ای لالایی شب های مرده ام ...بر من خلوت نشین رحمی کن ،
که در نا شکیبی مرداب زندگی ، قصد نیلوفرانه کرده ام .
بودنم واژه ای نا آشناست ! هستم ؟!
آه ... از این همه خواستن ... آمدم ، آیا کسی هست ؟!
مریم
وبلاگ دیگرمن .. از این پس می توانید در این مکان نیز مرا بخوانید .
از مرز خوابم مي گذشتم،
سايه تاريك يك نيلوفر
روي همه اين ويرانه فرو افتاده بود.
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
در پس درهاي شيشه اي روياها،
در مرداب بي ته آيينه ها،
هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم
يك نيلوفر روييده بود.
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
و من در صداي شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم.
بام ايوان فرو مي ريزد
و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد.
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟
نيلوفر روييد،
ساقه اش از ته خواب شفافم سر كشيد.
من به رويا بودم،
سيلاب بيداري رسيد.
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم:
نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود.
در رگ هايش ، من بودم كه ميدويدم.
هستي اش در من ريشه داشت،
همه من بود.
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟
رقص پرواز است ...بر گندمزار زرین عشق
و من پوشیده درحریر لبخندت ..
شادمانه به نقطه عطف دیدگانت چشم میدوزم
ای داستان هم آغوشی هر شب من
دوستت دارم
*** سپندار مذگان مبارک ***
مریم

مبهوت مانده به افسانه زمان
و نگاهی پر از نقطه حیرت.......؟!
من از سرمستی یک برگ حیرانم
که در آغوش مرگ می رقصد
و یا شاید این لالایی مرگ است
که آرام وی را به خواب زمستانی می برد
چه کسی می گوید خزان فصل است
که من آنرا وصل می خوانم
مگر نه آنکه خاک اصل است
و مقصود(( رسیدن ))
ایرادی ندارد
* خاصیت دنیا چنین است
که مردمانش به ظاهر می نگرند و تظاهر می کنند.*




((همگان می گویند ز اصل ..و زمین مادر ماست ..و همه از خاکیم .
پس چرا جبر زمان در دل پاییز نوشت،.فصلی از هجرت و مرگ .
آخر این اصل کجاست ؟ نو درختی لرزان،.یا دل خاک سیاه ..؟
نه مگر از خاکیم ؟ و زآن می روییم ؟))
مریم

سرود وحش است
که نفرین می کند هزار بار بودنم را
من سرخوش از شهوت خاطره ها،اسیر چنگال انتظارهای خفته،
مستانه می رقصم .
با من باش ...
ای صمیمی ترین واژه زندگی
رفتن همیشه آسان است .
بمان...
بی پرده واژه های عریان دوریت را در اندوه یک عمر
فاصله معنا مکن .
ثانیه ای بی تو...
هرگز...هرگز.
بی تو آن روز در تقویم من ...هرگز نخواهد بود .

امشب این قلب بر تار گلویم سراسیمه زخمه میزند.
ای ناله شبانه دلتنگی...
من بیوه سرنوشتی خام...میان تهی ، فریبکار
نمی دانم تو چه می خوانیش ...
هر چه هست... من هستم و من
در کنار علف هرزه های سخت و یا شاید خارهای نرم .
می خندی ...میدانم، من نیز می خندم .
از سرگردانی این قلم که اینچنین از درد میرقصد .
ای همسفر جاده زندگی
آرزوهای با هم بودنمان را در دل گور سیاه دفن مکن .
مرا در میان خارهای وحشی ، کرکسان آدم خوار رها مکن
من می ترسم ...
از واژه شوم تنهایی.
مرا رها مکن .

من تن سرد خود را به تو تقدیم میکنم باران
برف شو که برف ، انتهای زیبایی آب است
مریم


دور است ..!
سفر بی ردپای زندگی
من و رهسپاری .
آئینه..!
سنگ..!
پنجره..!
شکستن..!
و بهانه ای برای اشک های جامانده
کجایی ای بهانه قشنگ اشک های من ؟
تنهایی غم ، در پریشانی یک دل .
آمدنت ، این انتظار دور ...نزدیک
این انتظار نزدیک ... دور !
شب بسی تاریک است
و سپیده نقطه امید ...
![]()

در این سفر به دیار حسرت ، ترنم آهنگین خیال ، واژه یخ زده عشق را به دست ذهن پریشانم نشاند
تصویری از دوری تو ، در لحظه های بی امان هجر
و امشب که به یاد تمام یاد ها ، نیلوی مرداب دلم را جشن می گیرم
در سکوتی سراسر معنا . به یاد تمام نوشته ها ، فریاد ها ، دلمردگی ها و آن لبخند جاودانه تو
با تشکر از همه کسانی که در این یک سال با این وبلاگ همراه بودند و او که همیشه خواهد ماند.
مریم
